سلام
فتو رمان"یک جان و چندتا کدئین"را دیگر نخواهم نوشت. این روزها خواندش مرا یاد رمان های فارسی ده سال پیش می انداخت. البته که به آن بدی ها هم نبود. اما راستش هم از خودم بیشتر از این توقع داشتم. هم احساس می کردم که ده سال بعد اگر برگردم و دوباره این داستان را بخوانم، کلی خجالت خواهم کشید. راستش را بخواهید واقعا هنوز برای بعضی کارها کودک ام هنوز. نخندید. شاید برای حرام نشدن عکس های این کتاب، همه اش را روی وبلاگ ام گذاشتم. و شاید هم نه. کلا همه چیز را انداختم دور.
هان! تا یادم نرفته بگویم همه ی حسهایی که بالا نوشته ام را داشتم. اما نه مطمئن بودم و نه جراتش را داشتم. بنابراین دادم به یکی که مطمئنم بیشتر از من می داند، بخواند. خواند و گفت که یک چیزی توی مایه های افتضاح است. و بهتر است پاره اش کنم، بیاندازمش دور. و شاید بهتر باشد بابت جراتی که به من بخشیدند، همین جا از ایشان تشکر کنم.
ممنونم. کافه پیانوشان به سلامت باد.
" اگر صدتا کتاب خواندی و فکر کردی خیلی می دانی، آنجا نقطه ی مرگ توست اما اگر یک کتاب خواندی و فکر کردی هیچ نمی دانی، آنجا نقطه شروع تو برای رشدی بـــــــزرگ است. "
تازگی ها چیزی نزدیک به 10% از بازدیدهای وبلاگ من ناشی از وجود عکس زیر است.

علت بازدید معمولا سرچ واژه هایی قریب به این مضامین می باشد: دختر، ا.ر.ض.اع ، دختر مهربان، دختر و ...!!
اگر دوستان مایل باشند می توانم جمله ی "این دخترم خیلی مهربان نیست. " را از متن این پست حذف کنم که دوستان جستجوگر الکی وقت خود را صرف بازدید از وبلاگ من نکنند. هان؟
.jpg)
بچه گی هایمان به خانه ات که می آمدیم. چادر مادر را رها می کردیم. می رفتیم برای بازی با کبوتر ها. و نمی دانم چطور بود که مطمئن بودیم، که گم نمی شدیم. و حتی مادر، که برای هرچیز قلبش به تلاطم می افتاد. بی هیچ نگرانی، با تو حرف می زد.
انگار کسی مراقب تک تک ما بود. مراقب بچه ها. مراقب کبوتر ها.
و حتی مادر.
تولدت بر ما مبارک
ای صاحب فال بدان و آگاه باش
دنبال چه می گردی؟ همین که آگاه باشی برای هفت پشتت کفایت می کند.

متاسفانه این روزها گوش کسی بدهکار نیست. اما دهان ها، همه طلبکار اند. به گفتگوی های زیر توجه کنید:
_ این چه طرز غذا خوردنه؟؟
_ خودتو دیدی وقتی غذا می خوری شبیه مورچه خوار می شی؟ اصلا به تو چه؟ ها؟
_ واسه خودت می..
_ واسه ...ات بگو. چه دوره و زمونه ای شده ها. مردم به نون خوردنتم کار دارن. یکی نیس بگه همه چیتون درسته نون خوردن دختر همسایتون مونده که درستش کنین... نشد ما یه چیزو عین آدم کوفت کنیم( تکه نان را پرت می کند کف سینی)اعصاب نمی ذارن واسه آدم که...
_ ...
***
_ نمی ریم سینما؟
_ حوصله داری؟
_ خب حوصلم سر رفته..
_ رفته که رفته. زیرشو بکش پایین سر نره. مگه ما آدم نبودیم. مگه مامان بدنیا اومدیم. مام جوون بودیم بخدا. حوصله سر رفتن نمی دونستیم کیلو چند. سرمون یا تو کتاب بود یا تو تشت رخت.
_...
_( رو به خاله که نشسته رو صندلی رو به رو) یادته؟ زمستونا ساعت چار صب می رفتیم یخ حوض می شکستیم باهاش ظرف می شستیم. بخدا... مایع ظرفشویی یخ می زد. مگه ما بیکار می موندیم؟
_...
_ حوصلت سر رفته؟؟ ( بدون اینکه منتظر جواب باشد) برو ظرفا رو بشور. بخدا ما که اینهمه کار کردیم خونه ی بابا شدیم این( اشاره می کند به طرف خودش) وای به شما..
_!
***
_ بله بچه های عزیز، رشته کوههای هیمالیا در کشور پاکستانه...
_ اِ خانوم تو نپالها...!
_ (بدون توجه به صاحب صدا)... که بلند ترین قله آن اورسته.
معلم بیست ثانیه بعد از کلاس میرود بیرون و شاگرد را هم دنبال خودش می کشد.
_ من که می دونم تو دنبال خراب کردنه منی... از دستی سوال ها عجق وجق می پرسی که منو ضایع کنی نه؟ تو نپال یا پاکستان. که چی؟ دنبال چی هستی؟ من بیست ساله دارم تدریس می کنم. صدتا لوح تقدیر دارم. یکدونه دانش آموزم تا به حال نیوفتاده(کنایه از رد نشدن) بعده بیست سال یه الف بچه راه افتادی به گرفتن غلط املایی از من؟ چی فک کردی؟ برام کاری نداره بندازمت اون کلاس ها! حساب کارتو داشته باش. این خرابکاری ها دیگه خیلی قدیمی شده... اون طوری نگاه نکن. اصلا بگو ببینم اون سوال عجق وجق هفته پیش چی بود ازم پرسیدی؟ اصلا خودت یادته؟ ها؟
_ بله.
_ اِ..؟ بگو ببینم چی بود؟
_ اجازه خانوم؟ پرسیدم چرا پرچم هلند و لوگزامبورگ یک شکله؟
_ ...!
***
می خواهم بگویم که آدم های امروز کمتر به مفهوم کلامی که از جانب دیگری ساطع می شود گوش می کنند. و بیشتر به دنبال جواب دندان شکن، یا ارضاع خود از نظر "صاحب سخن بودن" هستند.
البته این تنها قسمت کوچکی از ماجراست که بیشتر دامن افراد سطح پایین جامعه را گرفته. قسمت بزرگتر آنجایی ست که شخص مورد انتقاد قرار گرفته، با علم به مفهوم کلام صاحب سخن آنرا ندیده انگاشته و سعی در سکوت و بی جواب گذاشتن مساله می کند. مثلا:
_ شما یک کلاهبردارید، آقا.
_ ...
در این مواقع این سکوت از طرف دیگران و به نوعی شواهد ماجرا سکوتی موقرانه تلقی میشود. البته متاسفانه. و کف و سوتی ست که به طرف مستمع پرتاب می شود. و سیل اتهامات و "از شما توقع نداشتم" و " کم محبتی می فرمایید"هاییست که به طرف منتقد جاری میشود.
می گویند اینجا خانه من است. هفتاد سال و بیست وچند روز پیش فکر می کردم خانه ام یک آپارتمان 120 متری خواهد بود با آشپزخانه اپن و پنجره هایی که رو به کوچه باز می شوند.


قدیم ها مردم برای دلشان کار می کردند. امروز برای شکمشان.
